تبليغاتX
حقیقت ناگفته
بسم الله الرحمن الرحیم

سم الله الرحمن الرحیم

واین ادامه مطلب اعجاز قرآن از کتاب دو مقاله :

 

«عدم اختلاف در معانى و الفاظ قرآن»

     و باز موضوع ديگرى كه به احتمال قوى براى مردم صدر اسلام و سائر مردم از وجوه اعجاز قرآن بوده و آنها هم مثل سائرين در اين موضوع مشمول تحدّى قرآن شده‏اند در مسأله‏ى  عدم اختلاف در معانى و الفاظ قرآن بوده است.

     زيرا يكى از دلائل اعجاز قرآن كه خود قرآن نيز به آن اشاره فرموده اعجاز او است از نظر عدم اختلاف در عبارات و معانى قرآن كه در سوره‏ى  نساء آيه‏ى  81 مى‏فرمايد:

     «اَفَلا يَتَدَبَّروُنَ الْقُرْانَ وَ لَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافا كَثيرا».

     «آيا مردم در قرآن تأمّل و فكر نمى‏كنند اگر از جانب غير خداوند تدوين شده بود در آن اختلاف زيادى مى‏ديدند».

     ترديدى نيست كه تمام قرآن (طبق آيات سوره‏ى  قدر و آيه‏ى  دوّم و سوّم سوره‏ى  دخان) در شب قدر نازل شده و چنانكه در آيه‏ى 113 سوره‏ى  طه مى‏فرمايد:

      «وَ لاتَعْجَلْ بِالْقُرْانِ مِنْ قَبْلِ اَنْ يُقْضى اِلَيْكَ وَحْيُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنى عِلْما».

     «عجله نكن در بيان الفاظ قرآن قبل از آنكه


 

آن ارتباط مخصوص بين تو و خالقت برقرار گردد. و به تو اجازه‏ى  بيان آيات قرآن داده شود و به تو وحى گردد».

     و آمدن جبرئيل براى صدور اجازه‏ى  بيان آيات از جانب خدا بوده است. اين از نظر اعتقاد اسلامى است.

     ولى ما براى اثبات اعجاز قرآن و اينكه قرآن مصنوع خود «پيامبر اسلام» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) نبوده بايد بگوئيم اگر قرآن ساخته شده‏ى  خود «پيامبر اسلام» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) مى‏بود طبعا مى‏خواست اختلاف زيادى در الفاظ آن پيدا شود زيرا ممكن نيست كه شخصى در ظرف بيست و سه سال هر روز چند جمله از مطالبى را بگويد و خود او در دفترى آن را جمع‏آورى نكند و در يكجا ننويسد، در عين حال از اوّل تا به آخر از نظر الفاظ و معانى هيچ گونه عدم توازن و اختلافى در آن وجود نداشته باشد.

     اهل دانش و ادب مى‏دانند كه يك نويسنده و اديب و يا شاعرى كه بيست و سه سال شعر گفته و يا نثر ادبى نوشته، در هر سال كتابى منتشر كرده مسلّم اشعار و يا نوشته‏ى  سال اوّل او با سالهاى دهم و سال دهم او با سال بيست و سوّم كلّى فرق دارد.

      حتّى ديده نشده كه حالات نويسنده و شاعر در نوشته و شعرش اثرى نگذاشته باشد، در تاريخ شعراء و حالات آنها زياد به چشم مى‏خورد كه گاهى شاعرى قصيده‏اى را مى‏سازد كه از نظر ارزش ادبى به پايه‏ى  قصيده‏ى  ديگرش نمى‏رسد وقتى از اساتيد ادب، سرّ اين مطلب را


 

سؤال مى‏كنند مى‏گويند: شاعر در اينجا ناراحتى روحى داشته و نتوانسته كاملاً ذوقش را به كار بياندازد ولى در قصيده‏ى  ديگر از نظر روحى در نشاط و راحتى كامل بوده است.

     فراموش نمى‏كنم شبى با يكى از نوابغ نويسندگان نشسته بودم و او از اهميّت قلم و نويسندگى سخن مى‏گفت و قسمتى از نوشته‏هاى ادبى خود را مى‏خواند و مى‏گفت: هر وقت من اين مطالب را مى‏خوانم در خود احساس غرور عجيبى مى‏كنم و آنچنان تشويق مى‏شوم كه حتما بايد چند صفحه از نكات علمى و ادبى را دوباره روى كاغذ بياورم تا آرام بگيرم.

     در اين موقع كه چند سطرى هم از آنچه به فكرش رسيده بود مى‏نوشت كودكش از دو پلّه‏ى  راهرو منزل سقوط كرد و صداى گريه‏ى كودك فكر او را به خود جلب نمود خدمتكارش كودك را از زمين برداشت و گفت: چيزى نشده، بخير گذشت ولى او ديگر رشته‏ى افكارش از هم گسيخته بود و از آن وقت تا مدّتى هر چه به مغزش فشار آورد حتّى نتوانست يك سطر از آن مطالب را بنويسد.

     مى‏گويند: «فرزدق» شاعر معروف زمان عبدالملك مروان شعرى را كه در مدح حضرت «امام سجّاد» ( عليه‏السلام) گفته، در كمال فصاحت و بلاغت بوده است[1] ولى همان شاعر در مدح عبدالملك مروان


 

شعرى گفت كه از نظر اهل ادب ارزشى نداشت وقتى علّتش را بيان مى‏كنند مى‏گويند: كه مدح «امام سجّاد» ( عليه‏السلام) را روى ايمان و نشاط واقعى گفته ولى اشعار مدح عبدالملك مروان را در اثر اجبار و فشار دستگاه جبّار عبدالملك سروده است.

     بنابر اين وقتى يك شاعر و يا يك نويسنده با آنكه اشعار و نوشته‏هاى خود را ضبط مى‏كند و همه را در مقابل ديدگان خود نگه مى‏دارد در عين حال نمى‏تواند در حالات مختلف و زمانهاى متفاوت اشعار و قلم يك نواختى داشته باشد و در همه حال رعايت فصاحت و بلاغت كامل را بنمايد و بلكه هر مقدار اين نويسنده و شاعر نبوغ هم بخرج دهد بخصوص اگر مطالب را خودش جمع‏آورى نكرده باشد براى او غير ممكن است كه بتواند چنين عملى را انجام دهد.

     چگونه ممكن است حضرت «محمّد مصطفى» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) كه خط نمى‏نويسد مطالب قرآن را خودش جمع نمى‏كند بيست و سه سال دوران نزول قرآن طول كشيده در حالات مختلف از قبيل جنگها و فشارها، هجوم دشمنان، در ميان غار، در شعب ابيطالب، در وقت كسالت و مرض، در موقع وفات و سائر احوال واقع شده است ولى در الفاظ قرآن هيچ گونه تغييرى ديده نمى‏شود و بلكه در تمام احوال رعايت فصاحت و بلاغت اعجازآميز قرآن شده است. آيا اين خود دليل بزرگى بر اعجاز قرآن از نظر عدم اختلاف در الفاظ آن نيست؟!


 

     و عجيب‏تر آنكه در مدّت طولانى (زمان نزول قرآن) و عدم ضبط اين كتاب عظيم بوسيله‏ى  خود «پيامبر اسلام» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) و متفرّق بودن اجزاء قصص قرآن كوچكترين اختلافى در معانى آن نيز ديده نمى‏شود و از ضدّ و نقيض و عدم توازن و تكرار بى‏معنى محفوظ بوده است اين خود دليل بارزى است كه قرآن با اين توازن و عدم اختلاف در الفاظ و معانى آن از «پيامبر اسلام» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) معجزه و غير طبيعى است.

«اعجاز قرآن از نظر علوم روز»

     با آنكه مردم عرب در زمان «پيامبر اسلام» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) حتّى از علوم زمان خود بى‏بهره بودند و دانشمندان آن زمان نيز در اثر نداشتن وسائل علمى امروز به خرافات عجيبى مبتلا بوده‏اند.

     مثلاً اعتقاد آنها درباره‏ى  كره‏ى  زمين اين بود كه زمين در مركز معيّنى ايستاده و افلاك هفتگانه گرد او مى‏چرخند و يا زمين غير كروى است و هيچ گونه حركت وضعى و انتقالى ندارد، در چنين شرائطى اگر «پيامبر اسلام» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) مى‏خواست قرآن را از جانب خود تدوين كند طبعا بايد طبق آنچه در ميان مردم معمولى يا نهايت دانشمندان آن زمان شايع بوده بنويسد نه آنكه مطالبى برخلاف دانشمندان آن روز و موافق علم امروز در كلمات و عبارات قرآن بياورد كه دانشمندان امروز انگشت حيرت به دهان بگيرند.


 

     ما در اينجا نمى‏خواهيم كتابهاى «قرآن و اكتشافات جديد» يا «قرآن از نظر علوم روز» و يا «علم روز و قرآن» و يا «قرآن برفراز اعصار» و يا كتاب «عذر تقصير به پيشگاه محمّد ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) و قرآن» و دهها كتاب ديگر از اين قبيل را رونويس كنيم زيرا به قول معروف در اين صورت «مثنوى هفتاد من كاغذ شود».

     ولى به يارى پروردگار مى‏خواهيم چند نمونه از آنچه در بين مردم آن زمان شايع بوده و قرآن برخلاف آنها و طبق علم روز سخن گفته است براى اثبات اعجاز قرآن بيان نمائيم.


 

اوّل:«مسأله‏ى  آهن»

     در روزگارى كه مردم از آهن جز براى شمشير و چاقو و نهايت چند آلت ديگر استفاده نمى‏كردند. در زمانى كه از نظر مردم آهن بيشتر از مواد ديگر مورد استفاده نبود بلكه طلا و نقره از نظر اقتصادى در آن زمان اهميّت زيادترى داشت.

     در عين حال قرآن آنچنان به مسأله‏ى  آهن و استفاده‏ى  عجيبى كه از آن در اين زمانها مى‏شود توجّه داشته كه يك سوره به نام حديد «آهن» در قرآن ديده مى‏شود و در آيه‏ى  24 همين سوره مى‏گويد: «وَ اَنْزَلْنَا الْحَديدَ فيهِ بَأْسٌ شَديدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ» «و ما آهن را كه در آن صلابت و محكمى شديد و منافعى براى مردمان در آن است نازل نموديم».


 

      دانشمند معروف آقاى «نوفل» در كتاب «القرآن و العلم الحديث» مى‏گويد:

     «تا قرن هيجدهم يعنى دوازده قرن پس از نزول قرآن هنوز كارهاى فلزى در نهايت ضعف بود و نه تنها ارزش آن شناخته نشده بود بلكه اساسا مهمّ و قابل توجّه تلقّى نمى‏شد تا آنكه ناگهان چشم دنيا به آهن دوخته شد و رقابت عجيبى در ميان دانشمندان براى استخراج و استفاده‏ى  بهتر از آن بوجود آمد تا آنجا كه به اين دو قرن دوران نهضت و پيشرفت و عصر فلز اطلاق شده و دنيا حقّا منافع آن را آنچنانكه بايد دريافته و صدق يكى ديگر از حقايق قرآن، نقاب از صورت به يكسو زده است، امروز منافع آهن آنچنان براى مردم دنيا روشن شده كه احتياج به توضيح ندارد».

     و قرآن تقريبا در هزار و چهارصد سال قبل برخلاف نظريّه‏ى  مردم آن روز و موافق علم امروز سخن در اهميّت «آهن» گفته و از اين راه اعجاز خود را اثبات كرده است.


 

دوّم:«مسأله‏ى  حركت زمين»

     در روزگارى كه نظريّه‏ى  بطلميوس[2] به عنوان بهترين فرضيّه در موضوع افلاك شناخته شده بود.

     در زمانى كه جز سكون زمين و حركت افلاك به دور آن چيز ديگرى براى افراد بشر مفهوم نداشت.

     در عهدى كه وسائل علمى به هيچ وجه در اختيار بشر قرار


 

نگرفته بود تا به غير محسوسات خود به حقيقت ديگرى متوجّه شوند.

     قرآن با لطافت خاصّى كه نه با نظرات مردم آن زمان صريحا مبارزه كرده باشد كه آنها از اسلام دورى كنند و نه حقيقت را بيان نكرده باشد، در چند مورد به حركت وضعى و انتقالى زمين اشاره فرموده و مى‏گويد:

     «اَلَمْ نَجْعَلِ الاَْرْضَ كِفاتا اَحْيائا وَ اَمْواتا وَ جَعَلْنا فيها رَواسِىَ شامِخاتٍ وَ اَسْقَيْناكُمْ مَاءً فُراتا».[3]

    يعنى: آيا ما براى شما زمين را مروركننده‏ى سريع[4] و زنده و مرده قرار نداده‏ايم بلكه در آن كوههاى ثابت و بلندى قرار داديم و براى شما از آن آبهاى پاك و گوارا آفريديم.

     در گذشته مفسّرين در تفسير اين آيه‏ى  شريفه دچار اشكالاتى شده بودند زيرا كلمه‏ى  «كفات» در لغت عرب به معنى «موجودى كه با سرعت پرواز مى‏كند» مى‏باشد.[5]

    و آنها به عناوينى اين جمله را تأويل مى‏كردند ولى پس از كشف حركت انتقالى زمين معنى آيه‏ى  شريفه كاملاً واضح شد و نيز معلوم


 

گرديد كه چرا پروردگار پس از جمله‏ى  «كفات» كه در آيه‏ى  شريفه ذكر شده، زنده شدن و مردن زمين كه بوسيله‏ى  جمله‏ى  «احياءً و امواتا» گفته شده كه مسلّم با ضميمه‏ى  آيات ديگر مراد تابستان و زمستان است و بوجود آمدن تابستان و زمستان در اثر حركت انتقالى زمين است.

     و يا در نتيجه‏ى  حركت انتقالى زمين و بوجود آمدن فصل زمستان و تابستان جريان آب از اقيانوسها به سطح خشكى و تصفيه‏ى آنها بوسيله‏ى  ابرها و آشاميدن بشر از آب پاك و قابل شرب نام مى‏برد.

     و يا در سوره‏ى  نباء آيه‏ى  5 مى‏فرمايد:

     «اَلَمْ نَجْعَلِ الاَْرْضَ مِهادا وَ الْجِبالَ اَوْتادا».

     آيا ما زمين را براى شما گهواره و كوهها را ميخهائى بر آن قرار نداديم.

     و در سوره‏ى  طه آيه‏ى  53 مى‏گويد: «اَلَّذى جَعَلَ لَكُمُ الاَْرْضَ مَهْدا» خدا آن كسى است كه زمين را گاهواره قرار داد.

     ترديدى نيست كه اين دو آيه با تشبيه كاملاً جالبى كه اهل دقّت متوجّه آن هستند به حركت وضعى زمين اشاره كرده است.

     و چون در معنى اين آيه بين مفسّرين اختلاف شديدى است.

      ما در اينجا خلاصه‏ى  كلام يكى از مراجع بزرگ[6] را در تفسير اين دو


 

آيه نقل مى‏كنيم:

     در صفحه‏ى  86 تفسير «البيان» آمده است.

     «خواننده‏ى  محترم تأمّل كن كه چگونه اين آيات به حركت زمين نيكو اشاره كرده، چقدر عالى گاهواره را براى زمين به استعاره گرفته، آنچنانكه گهواره به منظور رشد و استراحت طفل حركت داده مى‏شود، همچنان زمين در اثر حركت سبب رشد و استراحت بشر و حيوانات مى‏گردد».

     و عجيبتر آنكه پس از بيان حركت زمين در اين آيات كه اشاره به حركت وضعى زمين است فورا بعد از آن به بيان استحكام زمين بوسيله‏ى  كوهها كه اگر نبود در اثر حركت وضعى زمين در هم مى‏پاشيد و بعد اشاره به شب و روز كه باز هم در اثر حركت وضعى زمين يعنى گردش آن به دور خود بوجود مى‏آيد مى‏فرمايد و حيرت دانشمندان جهان را به خود جلب مى‏نمايد. چنانكه اگر كسى از باب نمونه در سوره‏ى  نبأ دقّت كند اين حقيقت را به خوبى درك مى‏كند.

     ممكن است كسى بگويد كه: چرا قرآن مجيد حركت وضعى و انتقالى زمين را با كنايه و تشبيه بيان كرده و صريحا نفرموده زمين دو حركت، يكى به دور خود و ديگرى به دور خورشيد دارد در جواب مى‏گوئيم: «الكناية ابلغ من التّصريح» يعنى: كنايه بليغتر از تصريح است زيرا اگر «پيامبر اسلام» ( صلى‏ اللّه ‏عليه ‏و ‏آله) در هزار و چهارصد سال قبل كه كليّه‏ى دانشمندان بشرى معتقد بودند زمين حركت ندارد. مى‏فرمود: زمين


 

در حركت است علاوه بر آنكه او را به پيامبرى قبول نمى‏كردند به او صدمه و آزار هم وارد مى‏نمودند و به علاوه «پيامبر اكرم» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) در آن زمان وسيله‏ى  اثبات مدّعى خود را هم براى مردم نداشت. يعنى نمى‏توانسته اين حقيقت را براى آنها ثابت كند و بالأخره آنچنانكه «گاليله» را پس از هزار سال كه از هجرت «پيامبر» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) گذشته بود با آنكه ادّعاء نبوّت هم نمى‏كرد وقتى حركت وضعى و انتقالى زمين را اثبات نمود تنها به منظور آنكه حرف تازه‏اى آورده با آن عظمت و جلالت علمى كه در بين مردم داشت او را به محكمه‏ى  تفتيش عقائد در محضر پاپ احضار كرده و مدّتها او را زندانى نمودند و مى‏خواستند اعدامش كنند كه توبه كرد و توبه‏نامه‏ى  او معروف است همچنين «پيامبر اكرم» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) را هم با وضع بدترى اذيّت مى‏نمودند و حتّى قرآن به خطر مى‏افتاد و رسالت حضرت «خاتم الانبياء» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) دچار حملات مردم و بلكه دانشمندان آن زمان قرار مى‏گرفت و نمى‏گذاشتند صداى اسلام به گوش كسى برسد ولى وقتى قرآن با آن بيان اعجازآميز كه در مقام تذكّر نعمتهاى الهى يا در مقام اثبات وجود خدا با تشبيه و كنايه مطلب را بيان كرده علاوه بر آنكه مردم آن زمان را عليه خودش تحريك نفرموده مطلب را به طورى كامل و صحيح اداء كرده كه امروز دانشمندان به نحو احسن آن را قبول مى‏كنند.


 

سوّم:«مسأله‏ى  كرويّت زمين»

     در گذشته مفسّرين متوجّه نبودند كه منظور از «رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ» چيست زيرا اگر منظور، فصول باشد هر روز از فصل زمستان و تابستان و بهار و پائيز مشرق و مغرب جداگانه‏اى دارد و در لغت به محلّ فرو رفتن ماه مغرب نمى‏گويند امّا از زمانى كه «كرويّت» زمين به صورت علم جلوه كرد معنى آيات به ترتيب زير واضح شد.

قسمت اوّل آيات

     آيه‏ى  28 سوره‏ى  شعراء مى‏گويد: «قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَيْنَهُما اِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ» وقتى موسى در مناظره‏ى  خود با فرعون مى‏خواهد، خدا را


 

به او معرّفى مى‏كند، مى‏گويد:

     پروردگار من خدائى است كه خالق شرق و غرب و آنچه در بين اين دو است. اگر تعقّل و تفكّركننده باشيد.

     «اين آيه چون در مقام مناظره‏ى  با فرعون و طرفداران او بيان شده بايد به محسوسات كسانى كه مورد خطابند نزديك باشد» تا آنكه مناظره صحيح انجام شود و لذا تنها به آنچه در وقت مناظره محسوس مخاطبين بوده اشاره فرموده و آن جز يك مشرق و يك مغرب و آنچه در بين آنها از مخلوقات وجود داشته، چيز ديگرى نبوده است. (و اين يكى از بزرگترين رموز بلاغت است).

     و همچنين اگر در سوره‏ى  بقره آيه‏ى  136 مى‏فرمايد: «سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النّاسِ ما وَلّيهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتى كانُوا عَلَيْها قُلْ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ».[7]

    نيز در مقام مناظره است و بايد محسوسات مخاطبين در زمان خاصّى مورد توجّه و منظور نظر قرار گيرد.

      و اگر در سوره‏ى  بقره آيه‏ى  110 مى‏فرمايد: «وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَاَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ».[8]

    در مقام بيان احاطه‏ى  الهى بر مخلوق بوده و اينجا جز كلمه‏ى مشرق


 

و مغربى كه در زمان خطاب محسوس خلق است چيز ديگرى نبايد گفته شود، زيرا خلاف بلاغت بوده است.

     و حتّى اگر در سوره‏ى  مزمّل آيه‏ى  9 فرموده: «رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ» خلاف حقيقت نبوده زيرا آيات قبل و بعد آن خطاب به شخص «پيامبر اكرم» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) بوده و مسلّم زمان خاص و وقت خطاب، منظور شده و در اين صورت جز با جمله‏ى  مفرد آن را اداء نمودن چيز ديگرى معنى ندارد و يا لااقل برخلاف بلاغت مى‏باشد.

قسمت دوّم از آيات

     سوره‏ى  رحمن آيه‏ى  17 «رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ» خداى دو مشرق و دو مغرب. در اين آيه كه جنبه‏ى  مناظره و خطاب به فرد خاص و زمان خاص منظور نشده است و بلكه فقط در بيان خداشناسى براى جنّ و انس بوده و تمام زمانها را در نظر گرفته است، كلمه‏ى  «مَشْرِقَيْن» در آيه آمده و با بيان زير به كرويّت زمين اشاره فرموده است:

     زيرا واضح است كه با توجّه به كرويّت زمين، در هر زمانى كه خورشيد از ديدگان ما ناپديد شود در همان زمان در جاى ديگر ظاهر مى‏گردد.

     پس اگر مثلاً ما رو به جنوب بايستيم، طرف راست براى نيمكره‏اى كه ما در آن قرار گرفته‏ايم، مغرب است و همان محل در


 

زمان غروب خورشيد، براى نميكره‏ى  ديگر مشرق خواهد بود.

     و همچنين طرف چپ براى نيمكره‏ى  ما مشرق و براى نيمكره‏ى ديگر مغرب است.

     بنابر اين يك مشرق و يك مغرب طرف راست ما و يك مشرق و يك مغرب طرف چپ ما قرار خواهد گرفت. و مسلّم در غير اين فرض «مَشْرِقَيْنِ وَ مَغْرِبَيْنِ» به صيغه‏ى  تثنيه معنى ندارد.

     و نيز در آيه‏ى  38 سوره‏ى  زخرف مى‏فرمايد:

     «حَتّى اِذا جَاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرينُ».

     «وقتى آنكه پيروى از شيطان كرده و از ذكر خدا اعراض نموده به محضر عدل الهى در قيامت مشرّف مى‏گردد، مى‏گويد: اى كاش بين من و تو اى شيطان دورى دو مشرق بود، زيرا تو بد قرينى براى من بودى».

      جاى ترديد نيست با فرض كرويّت زمين و شرحى كه در آيه‏ى  بالا ذكر شد بُعد دو مشرق در سطح كره، در نهايت درجه‏ى  دورى از يكديگر قرار گرفته است.

     اگر مشرقين به معنى مشرق و مغرب نيمكره‏اى كه ما در آن قرار گرفته‏ايم مى‏بود و مجازا اين نام را بر اين دو اطلاق كرده بودند نهايت درجه‏ى  «بُعد» كه در آيه منظور بوده است، استفاده نمى‏شد.


 

     بنابراين در اين آيه به كرويّت زمين كاملاً اشاره شده و يكى ديگر از وجوه اعجاز قرآن مجيد ظاهر گرديده است.

     زيرا اگر در زمانى كه مردم دنيا معتقد نبودند كه زمين كروى است حضرت «رسول اكرم» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) با نداشتن وسائل علمى و تحقيقاتى. اشاره صحيح است كه زمين كروى است مسلّم اين گفتار معجزه است.

قسمت سوّم از آيات

     در سه آيه از قرآن به كلمه‏ى  مشارق و مغارب كه جمع مشرق و مغرب است اشاره شده[9] كه در مرحله‏ى  اوّل احتمال دارد منظور مشرقهائى كه از اختلاف افق بدست مى‏آيد باشد كه باز به كرويّت زمين اشاره شده و در مرحله‏ى  دوّم ممكن است اختلاف فصول در حركت زمين به دور خورشيد منظور باشد كه براى هر روز شرق و غربى در نظر گرفته باشند كه معنى مستبعدى است.


 

چهارم: «مسأله‏ى  سفر كيهانى از نظر قرآن»

     در زمانى كه كليّه‏ى  فلاسفه معتقد بودند كه نفوذ در سقف نيلگون آسمان، غير ممكن است و حتّى زير بار ادّعاء «پيامبر اسلام» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) كه من به معراج جسمانى رفته‏ام بعنوان آنكه «خرق و التيام»[10] لازم مى‏آيد، نمى‏رفتند.

     اسلام همان گونه كه مى‏گويد: «وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفلْكَ».[11]


 

     «وَ سَخَّرَ لَكُمُ الاَْنْهارَ».[12]

    نيز مى‏گويد: «وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ».[13] (خدا مسخّر شما خورشيد و ماه را قرار داد).

     «وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ جَميعًا مِنْهُ»[14] (خدا مسخّر شما گرداند آنچه در بالائيها و پستى است، همه را، ولى اختيار در حقيقت از او است).

     و بلكه صريحتر مى‏فرمايد: «يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذُوا مِنْ اَقْطارِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ فَانْفُذُوا لاتَنْفُذُونَ اِلاّ بِسُلْطانٍ».[15]

    اى گروه جنّ و انس اگر مى‏توانيد به اقطار آسمانها و زمين نفوذ كنيد پس فرو رويد ولى اين كار را نمى‏توانيد انجام دهيد مگر با تسلّط و تهيه‏ى وسائل حركت به اقطار آسمانها و زمين.

     جمعى مى‏گويند: آيه‏ى  بالا درباره‏ى  قيامت نازل شده و دليلشان آيات قبل و بعد اين آيه است كه درباره‏ى  روز واپسين نازل گرديده است. ولى از نظر مفسّرين حقيقى يعنى پيروان «اهل بيت عصمت» ( عليهم‏السلام) مسلّم است كه سياق آيات به هيچ وجه دليل بر مطلبى


 

نخواهد بود.

     بنابراين اسلام در اين موضوع هم برخلاف فرضيّات آن روز و بر طبق علم امروز به امكان سفر كيهانى اشاره فرموده و به اين وسيله پرده‏ى  ديگرى از چهره‏ى  اعجاز آيات قرآن برداشته است.



[1]      ـ بحارالانوار جلد 46 صفحه‏ى  131 و 141 تمام اشعار فرزدق را درباره‏ى  امام سجّاد نقل مى‏كند.

[2]      ـ اين بطلميوس يونانى بوده و در قرن دوّم بعد از ميلاد زندگى مى‏كرده و معروف به «بطلميوس قلوذى» بوده است اين دانشمند مى‏پنداشت كه زمين ثابت و ساكن و مركز عالم است و اين فرضيه تا زمان «كوپرنيك» مسلّم بود ولى بعد از آن اين فرضيه باطل شد. فرهنگ دهخدا.

[3]      ـ سوره‏ى  مرسلات آيه‏ى  25 تا 27.

[4]      ـ مفردات راغب و اقرب الموارد.

[5]      ـ مفردات راغب و اقرب الموارد.

[6]      ـ منظور مرحوم آيه‏اللّه العظمى آقاى حاج سيّد ابوالقاسم خوئى  رحمه‏الله در كتاب تفسير البيان است.

[7]      ـ زود است كه سفهاء بگويند: چه سبب شده كه مسلمانان رو بگردانند از قبله‏اى كه تا به حال رو به آن مى‏ايستادند بگو مشرق و مغرب مال خدا است.

[8]      ـ مشرق و مغرب مال خدا است پس به هر طرف رو كنيد همان جا است طرف خدا.

[9]      ـ آيه‏ى  اوّل، سوره‏ى  اعراف:134، آيه‏ى  دوّم، سوره‏ى  صافات:5 و 3، آيه‏ى  سوّم، سوره‏ى  معارج، 40.

[10]      ـ منظور از خرق و التيام اين است كه سابقا فلاسفه فكر مى‏كردند اگر كسى بخواهد به آسمان پرواز كند و وارد يكى از كرات ديگر شود بايد آسمان را سوراخ كند و وقت برگشتن آن را دوباره بدوزد و چون اين عمل محال است پس معراج «پيغمبر اكرم»  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله هم محال است.

[11]      ـ سوره‏ى  ابراهيم آيه‏ى  32: خدا مسخّر شما گرداند كشتى را.

[12]      ـ سوره‏ى  ابراهيم آيه‏ى  32: خدا مسخّر شما گرداند نهرهاى آب را.

[13]      ـ سوره ابراهيم آيه 32.

[14]      ـ سوره‏ى  جاثيه آيه‏ى  13.

[15]      ـ سوره‏ى  رحمن آيه‏ى  33.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 0:0  توسط محمدرضا (رضا تمیز)  |