تبليغاتX
حقیقت ناگفته
بسم الله الرحمن الرحیم

جناب عمانوئیل در قسمت اخر پست سوم می نویسند:

برخی از منتقدین اشاره کرده اند که دیدگاه افراطی اسلام در خصوص برتری خدا٬ بعضی از فرقه های

اسلامی را به قائل شدن نوعی الوهیت برای محمد سوق داده است. از آنجا که در ارتباط با خدای فوق متعال٬ دور از دسترس به نظر می رسد٬ شخص مومن تنها از طریق محمد میتواند جرات نزدیک شدن به حضور خدا را به خود بدهد. در بین برخی فرقه های تصوف مانند قوالیون که خود پدیده های فرهنگی فراگیری در کشورهای اسلامی هستند٬ اشعار بسیاری در مدح و ستایش محمد سروده و خوانده می شود و در اغلب آنها نوعی الوهیت برای پیامبر یا بعضی پیشوایان دین اسلام قادل شده اند. در این مداحی ها اشارات بسیاری به رابطه نزدیک محمد و خدا وجود دارد و در این میان٬ محمد با القابی مانند (( نجات دهنده جهان )) و (( خداوند کائنات )) نامیده می شود

موضوع الوهیت قائل شدن برای محمد که در میان برخی فرقه های اسلامی رایج بوده و هنوز هم هست٬ با توجه به اینکه خود وی مخالف هر نوع بت پرستی بود٬ تنها نشان دهنده ورشکستگی الهیاتی اسلام در موضوع خداشناسی است٬ خدائی چنان دور و ناشناختنی که مومنین را مجبور می سازد که ناگزیر متوسل به چیزی قابل درک شوند٬ تا آنجا که برای همان پیامبری که خود بت پرستی را محکوم میکرد٬ الوهیت قائل شوند.

قبل از هر چیز باید از آقای عمانوئیل پرسید اگر دیدگاه یکتا پرستی اسلام درمورد برتری خدا افراطی است ، لطف کرده دیدگاه مسیحیت رادر مورد خدا توضیح دهند تا ما استفاده کنیم چون برتری مطلق در مورد خدا مورد وثوق مسیحیت هم است ووقتی  برتری مطلق شددیگر  منظور افراطی ترین  برتری است، مگر منظورشان چیز دیگری باشد .

اما در مورد اینکه در اسلام این نوع یکتا پرستی موجب شده است عده ای ازمسلمانان به الوهیت حضرت محمد صلی الله علیه وآله ( و همچنین معروف تر در مورد  حضرت علی علیه السلام می باشد )منجر شود باید گفت:

مسئله الوهیت (که  معنای ازلی بودن در آن مستتر باشد)  حضرت   علی علیه السلام در اسلام یا الوهیت حضرت رسول وهمچنین  الوهیت حضرت عیسی علیه السلام در مسیحیت والبته الوهیتهای دیگر در دینها قبل ویابعد خود ریشه  مسائل مختلفی داردکه ما در اینجاچون از این الوهیت ها معروف تر، فرقه ای علی اللهی و دین مسیحیت است ،دراینجا به بیان ریشه های این دو میپردازیم که آنها عبارتند از:

الف -نوع تولد حضرت عیسی علیم السلام  و حضرت علی علیه السلام   یعنی همانطور که حضرت عیسی بدون پدر متولد شد ودر بدر تولد سخن گفت وبه اعتقاد مسلمانان آیاتی از قرآن را خواند ،حضرت امیر المومنین نیز در قبل  تولد به طور  معجز آسای داخل خانه کعبه شد وسپس وقتی در آغوش پیامبر قرار گرفت آیاتی از قرآن را تلاوت کرد .

ب-محبت شدید مردم در زمان  حیاتشان  به آنها،  به خاطر حسن اخلاقی که از ایشان می دیدند واین محبت وعلاقه شدید به آنها باعث  ایجاد نوعی غلو در ذهن آنها در مورد این اولیاء خدا میشد.

ج-  از طرفی دیدن کمالات ومعجزات و علم  زیاد  از آن حضرات،  دلیل دیگری برای ایجاد فکرهای غلو آمیزدر مورد ایشان می شد.(که البته این نوع غلو در مورد حضرت علی وهمچنین رسول اکرم علیهما  السلام  دلیل  مبسوطی بر وجود معجزات ازایشان در صدر اسلام دارد وگرنه اطلاق نام خدا به هر فردی بدون داشتن کرامات ومعجزات یا معمول نبوده ویا اگر بوده دوام و ماندگاری زیادی نداشته است مگر اینکه دلیل مهمی مانند کرامات ومعجزه داشته باشد )

د- (که مهمترین مسئله می باشد )سوءاستفاده دشمنان دین (هم مسیحیت وهم اسلام) از این غلوه ها برای اینکه دینهای الهی را از مسیر خود منحرف کنند.

چون یک روش مقابل با همه ای افکار و راه وروشهای صحیح مانند ادیان الهی ایجاد خرافه وغلوهای است که باعث انحراف ذهن مردم ازحقیقت اصلی دین شود.  

ذ-کوتاه فکری  وساده اندیشی و سطحی بین بودن مردمی که مصداق این مثال قرار می گرفتند  که میگوید"دونفر به انسان ضرر زیادی میزنند یکی دوست نادان ویکی دشمن دانا"  ،دلیل دیگری برای ایجاد چنین اعقایدی بوده است.زیرا این افراد باکمی دقت  در سخنا ن همان اولیای خدا می فهمیدندکه الوهیت در جسم ومحدودیت انسانی نمی گنجد .

والبته محقیین ودین پژوهان مراتب دیگری را  ایجاداین افکار غلو آمیز  موثر می دانند ،که ما به خاطر مختصر بودن جواب از بیان آنها صرفه نظر میکنیم.

وهمچنین باید خاطر نشان کرد که هردو این اولیاء خدا درزمان خود با این تفکر مبارزه ومخالفت کردند ، اما دشمنان دین وراه وروش الهی  با سوء استفاده از این تفکر و غلوها  آنهارا در طول سالیان دراز هدایت وکنترل کردند تا به مقاصد خود که بعضی قدرتی وبعضی ثروتی وبعضی سیاسی بود ،برسند.

پس نتیجه می گیریم که بر خلاف تصور آقای عمانوئیل این نوع قائل شدن الوهیت  برای اولیای خدا در اسلام نه تنها بر گرفته از ورشکستگی الهیات اسلامی نیست بلکه مانند مسیحیت بر گرفته از محبت توام با کم درکی و ترویج شده بوسیله دشمنان دین و حقیقت میباشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 21:24  توسط محمدرضا (رضا تمیز)  | 

وجناب عمانوئیل در ادامه می فرمایند:

 

در خصوص یکتاپرستی اسلام با مشکلی دینی نیز مواجه می شویم. تجربه دینی در زمینه ای مبتنی بریکتاپرستی٬ شامل رابطه بین دو شخص٬ یعنی پرستش کننده و خدا است و همان طور که مارتین بوبر به درستی نشان داده٬ رابطه ای (( من- تو )) است. ( Martin Buber, I and Thou New York 1970 )  ولی شخص چگونه میتواند چیزی را پرستش کند که هیچ چیزی از او نمیداند؟ حتی در اسلام فرض مسلم این است که شخص مومن باید تسلیم خدا باشد٬ ولی چگونه میتوانیم عاشق کسی شویم که از او هیچ چیزی نمیدانیم؟ همانگونه که لودویگ فوئرباخ٬ فیلسوف منکر خدا میگوید: (( انسان واقعاً مذهبی نمیتواند وجودی سراسر منفی را عبادت کند ... انسان تنها هنگامی که ذائقه مذهبی خود را از دست بدهد٬ وجود خدا به صورت خدائی بدون ویژگی و ناشناختنی در می آید. ))

 

دراین بند جناب عمانوئیل سعی در نسبت دادن نداشتن ارتباط بین خدا و مسلمانان یکتا پرست دارد .

البته از جملات ونقل قولها جسته وگریخته وهمچنین بی ارتباط با هم وحتی موضوع استفاده کرده اند . که ما سعی در توضیح وواضح کردن موضوع داریم.

اول در مورد ارتباط خداوند با انسان در اسلام باید عرض کنم:

مبنای هر دین مخصوصاًاسلام بر ارتباط با خدا بنا شده است ولی در هر دینی نوع وشکلی از این ارتباط مطرح شده است که نسبت به طرز برداشت ورشد ذهنی ودرک پیروان آن دین باهم متفاوت است.

البته من در این جا قصد بررسی این ارتباط ها را ندارم ولی برای نمونه  وقتی در ریشه بت پرسی دقت میکنی  می بینید که آنها هم سعی درارتباط با مخلوق خود دارند ،ولی نسبت به درک خود آن را در سنگ وچوب می یابند .

اما  مادراین جا بیشتر سعی در بیان دیدگاه اسلام در ارتباط بین خالق وخلوق داریم وبرای همین باید عرض کنم در اسلام نوع ارتباط بین انسان وخدارا با مقدماتی میسر می داند.

این مقدمات نه تنها لازم دردین اسلام بلکه عقلانی هم می باشد.

در مرحله اول برای هر مسلمان (وحتی غیر مسلمان از نظر عقلی)کسب اعتقادات (نه تقلیدی وبلکه به صورت )اجتهادی می باشد، یعنی گره خوردن با مسائل لازم خود در مورد خدا ودین ، از راه تحقیق وتفکر کردن ،بطوری که با هر مسئله ای از آنها جدا نشود،که این روش موجب  تحکیم وتثبیت  ما در ارتباط با خدا می شودو به علم اعتقادات معروف است.

 

در مرحله  بعد وقتی با حقایق گره خورد یعنی معتقد شد وبرایش حجیت پیدا کرد،باید عقلاً از احکام مربوط به آن دین یا تقلید کند ،

ویا با کسب دانش ومهارتهای مخصوص به آن رشته ،این احکام را خود از کتاب وسنت اجتهاد کندیعنی   با انجام دستورات الهی (واجبات) وامتناع از آنچه خداوند منع فرموده است(منکرات ) در محضر الهی ، رسماً وارد شودکه آغاز ارتباط با خدا می با شدو به علم احکام معروف است.

 

ودر مرحله سوم هم با تهذیب و تزکیه نفس خود که دارای مراتبی است،  این ارتباط خود را  با خدا  (که از همان ابتدا ی مرحله اول به نوعی بر قرار شده است )مهیا ومهیا تر کند .

برا ی درک بهتر مطلب باید عرض کنم  چون خدای تعالی در اسلام دارای جسمیت  نمی باشد (والبته در مسیحیت هم در حال حاضر جسمیت از خدا، زیاد مطرح نیست)

تمام منظور از ارتباط با خدا در بعدملکوتی است

که البته معلوم ومشخص است که بهترین رابطه بین یک عالم وبزرگ  ،با جاهل  وحقیرمحض اطاعت جاهل از عالم است  ، زیرا که عالم بهتر از جاهل بر خوب وبد برای او (جاهل)واقف است وحتی  از دیدگاه هر باشعوری وعاقلی این تبعیت وتسلیم  بهترین نوع ارتباط  بین علم (خالق)وجهل (مخلوق)است.

که البته جناب عمانوئیل آن را مورد انتقاد قرار داده اند ولی عملاً به ان عمل میکنند(درمورد اعتقادتشان در مورد تثلیث ویا حکمت الهی بارها به این تسلیم اشاره کرده اند وحتی از مسلمانان خواسته اند در برابر آیات کتاب مقدس تسلیم باشند و، که البته مادر مصداق این تسلیم با ایشان اختلاف  نظر داریم)

یعنی هر چه انسان بیشتر در دنیا درک داشته باشدمی فهمد که به خدا بیشتر احتیاج دارد وبیشتر باید از او تبعیت کند .

مرحله آخرارتباط دارای ویژگی خاصی است ودارای مراتب بالاتری است که از راه تزکیه و تصفیه روح ونفس حاصل می شود .

این نوع ارتباط ،که تا انسان به ان نرسد معنی آن را به درستی نمی فهمد  ،هدف خلقت انسان  می باشد.

بله انسان اگر نفس و وجودش، را از رذایل اخلاقی و وابستگی های غیر خدای وصفات شیطانی پاک کند و خلاصه  هرآنچه خدا نمی خواهد و مادر این دنیا  در اثر اشتباهات وآلودگیهای خود و اطرافیان کسب کرده ایم،از خود دور کند ، دارای ارتباطی عمیق تر و خاص تر با خدا می شود .که به آن علم تزکیه نفس می گویند.

البته نمی شود در اینجا و در این مبحث در باره  این ارتباط ومسائل مربوط به آن زیاد توضیح دهم  ،اما آنچه مسلم است این نوع ارتباط  مورد وثوق بیشتر ادیان وفرقه ها میباشد و هرکدام از آنها در برخورد با مشکلات علمی وعقلی  مریدان را به این نوع ارتباط ارجاع میدهند.( مانند مسیحیان عزیز که هر وقت صحبت از دلیل  منطق واثبات علمی میشود مارا به مسح شدن دلمان توسط خداوند ویا برکت گرفتن از مسیح رجوع میدهند)

وبه همین دلیل باید عرض کنم:

این  ارتباط بدون داشتن شناخت درست وصحیح و نیت سالم و از راه مستقیم آن (که انسان را به بیراه های فرقه ای و دینی تحریف شده ووووونیندازد)وبا تحمل و بردباری وفقط وفقط با کمک خود خدای عزیز (و بوسیله پیامبران وائمه معصوم از جهل و اشتباه)، میسر نمی باشد .

البته  علم اعتقادات وعلم احکام  وعلم تزکیه نفس ، از مقدمات  برقراری این ارتباط صحیح در اسلام می باشند .

وکسانی که بدون این مقدمات ضروری و اجتناب نا پذیر اسلام سعی در برقراری چنین ارتباطی کنند  ره به بیراه خواهند برد وچه بسا که در دام شیطانها وشیطان سیرتها بیفتند.

وهمچنین کسانی که ادای داشتن چنین ارتباطی را با خدا ی تعالی را ،بدون داشتن مقدمات آن،داشته باشندچه بسا که انسان را از راه حق و حقیقت دور کنند.

و البته این بحث بسیار مفصل وعمیق است ودارای ابعاد مختلفی است ،که ما فقط نسبت به مخاطب خود وبه اندازه ی گنجایش موضوع بحثمان ،که اثبات وجود ارتباط بین خالق ومخلوق  در اسلام است،به آن پرداختیم .

پس در اسلام واقعی نه تنها ارتباط با خدا واقعی وممکن است بلکه تنها مذهبی است که این ارتباط را در نهایت درجه خود بالا می برد وحتی معتقد است که انسان می تواند در نهایت تسلیم وبندگی در برابر  خدا ،با او سخن بگوید وحتی خداوند با او سخن گوید، مانند مبحث الهام و وحی (که نه تنها برای  پیامبران که برای  غیر آنها نیز در قرآن موارد موجود می باشد مانند مادر حضرت موسی که در قرآن آمده که به او وحی شد).

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 15:17  توسط محمدرضا (رضا تمیز)  | 

جناب عمانوئیل در ادامه پست سوم می نویسند:

در خاستگاه خداشناسی قرون وسطائی٬ نوعی فلسفه نوافلاطونی وجود دارد که از فلوطین٬ فیلسوف قرون دوم میلادی سرچشمه گرفته بود. دیدگاه فلوطین مبنی بر اینکه غائی ( خدا ) مطلق و تقسیم ناپذیر است٬ تاثیر بسیاری بر یکتاپرستی اسلامی نهاد. به علاوه٬ فلوطین بر این باور بود که (( واحد )) از چنان برتری مطلقی برخوردار است ( برتر و فراتر از همه ) که جز به واسطه تجارب عرفانی نمیتوان او را شناخت. این عقیده نیز تاثیر عمیقی نه تنها بر فلسفه تعطیل مسلمانان اصول گرا٬ بلکه بر فلسفه تصوف نیز به جا گذاشت. دلیل اصلی که هیچ شباهتی بین (( واحد )) ( خدا ) و آنچه از او می آید ( کائنات ) نمیتواند وجود داشته باشد این است که خدا ماورای هستی است و از این رو هیچ شباهتی بین هستی و ماورای هستی وجود ندارد.

در اینجا باید توضیحاتی  در مورد واحد و تفاوت آن با احد بدهم .

آنچه مسلم است واحد در عربی به معنای یک  و اول است ،یعنی  چیزی که مانندهای بسیاری دارد ولی او اولین وبهترین  آنها است .

این صفت در مورد خدا هم بکار میرود، ولی در اسماء(یا صفات)فعل خدا ودر ذاتش قابل استفاده نیست.

زیرا همانطور که قبلاً گفتیم خداوند درذاتش مثل ومانند ندارد و باید برای او در  ذات ،احدیت را در نظر گرفت.

 

ولی  در صفات فعل که  مربوط به افعالش می باشد از واحد استفاده کنیم،  که به معنای  اولین وبالاترین بودن است.  مانند ارحم الراحمین  که به معنای مهربانترین مهربانها است.یعنی   مهربانهای در عالم   هستند که خداوند مهربانترین آنها است.

توضیح دوم درمورد  تصوف واین فرقه در اسلام است.

تصوف  در حقیقت مربوط به اسلام نیست بلکه  نوعی ایده وتفکر است که در همه ادیان وجود داشته وشاید

به قولی گرفته شده از افکار یونانیان باستان است که در همه ادیان دنیا مثل  اسلام ومسیحیت و بودائیت و یهودیت نیز رسوخ کرده ودر آنها افکار وروشهای متشابه ای را بوجود آورده است .

بعضی بر این باورند که رهبانیت وصومعه ها در مسیحیت از تاثیر گذاریها  تصوف وافکار صوفی گرای  می باشد.

در هر صورت بنده خود دو پست از مطالب وب را بانام  تصوف 1 و2  را به همین مسئله اختصاص داده ام که می توانید  ملاحظه فرمائید.

 واز آنجا که جناب عمانوئیل نیز در مطلبشان اشاره  به این فرقه داشتند، شاید برداشت ایشان از اسلام وتداخل آن با افکار یونانیان قرن دوم میلادی از همین جا منشأء گرفته باشد.

در هرصورت  اسلام دارای نظریات و روشهای منحصر به خود که منشأء آنها ذات مقدس پروردگار(بوسیله پیامبرش ) می باشد وهر چه ما این افکار را بخواهیم از منابعی غیر از، معصومین از جهل و اشتباه (پیامبروائمه اطهار علیه السلام)،دریافت کنیم با آلودگی های که زاده افکار ،آنها(غیر معصومین از جهل واشتباه) می باشد ،بر خورد میکنیم .که البته این نه در مورد اسلام بلکه در همه ادیان صادق است ، زیرا دین و افکار واحکام در صورتی سالم وبدون آلودگی می ماند که واسطان نقل و ترویج آن خود  مبرا ومعصوم از جهل و اشتباه وحتی فراموشی باشند وگرنه آن سرچشمه پاک ومطهر الهی ، در گذر راههای ناپاک آلوده شده وبا کم وزیاد شدن به دست ما می رسد.

 وشاید به همین دلیل باشد که اکثر مکاتب الهی وادیان (حتی به شکلی اسلام) از مسیر اصلی خود خارج شده و دست خوش تغییرات وبد ءتهای شده اند که در نتیجه مریدهای آنها در  بیراهها  سردر گم شده اند.

در اینجا (( توماس اکویناس )) فیلسوف و الهی دان بزرگ اواخر قرون وسطی٬ پاسخی قاطع به فلسفه عرفان و تعطیل فلوطین و بالطبع مسلمانانی که دنباله رو آن بودند میدهد. استدلال اکویناس این بود که معلول باید به علت خود شباهت داشته باشد٬ زیرا (( نمیتوانید چیزی را که فاقد آن هستید بدهید. )) نمیتوانید چیزی را که در خود ندارید به وجود بیاورید. از این رو اگر خدا علت نیکوئی است٬ پس خود باید نیکو باشد. اگر علت وجود است٬ باید خود وجود باشد. هر واقعیتی که ما داریم از او داریم و او در ذات خود وجود دارد.

اعتراضاتی که به این دیدگاه میشود٬ عموماً علت مادی یا علت ابزاری را با علت موثر اشتباه میگیرند. علت موثر علتی است که توسط آن چیزی به وجود می آید. علت ابزاری علتی است که از طریق آن چیزی به وجود می آید و علت مادی علتی است که چیزی از آن ساخته میشود. حال علل مادی و ابزاری الزاماً مشابه تاثیرات خود نیستند٬ ولی علل موثر با تاثیرات خود شباهت دارند. برای مثال٬ تابلوی نقاشی شباهتی به قلم موی نقاشی ندارد ولی شبیه ذهن نقاش است٬ چرا که قلم مو تنها (( علت ابزاری )) است٬ در حالی که نقاش (( علت موثر )). همچنین کامپیوتری که این مطالب روی آن آماده شده شبیه کتاب نیست٬ اما ایده هائی که در کتاب بیان شده شبیه همان ایده هائی است که نویسندگان در ذهن دارند

اشتباه دیگر٬ تداخل علت مادی و تصادف موثر است. ( Ibid )  آب داغ میتواند موجب سفت شدن تخم مرغ گردد و به این علت شرایط مادی تخم مرغ است. از طرف دیگر همین آب داغ موجب نرم شدن موم می شود. در اینجا تفاوت به موادی بر می گردد که آن تاثیر بر آنها وارد میشود. بنابراین خدای لایتناهی میتواند سبب وجود دنیای متناهی گردد و در عمل نیز چینین است. اینکه خدا علت وجود جهانی متناهی است٬ دلیل متناهی بودن خودش نمی گردد. همچنین به این خاطر که خدا به عنوان واجب الوجود باعث پیدایش جهانی حادث گردیده٬ نمیتوان او را حادث دانست. متناهی و حادث بودن٬ بخشی از طبیعت مادی هر وجود مخلوق است و از این دیدگاه٬ خدا شباهتی به خلقت ندارد. از سوی دیگر هر چیزی که وجود دارد٬ وجود است و خدا نیز وجود است. بنابراین٬ باید بین این دو وجود شباهتی وجود داشته باشد. خدا فعلیت محض است و در او هیچ عاملیت بالقوه ای نیست. تمامی موجودات دیگر٬ در خود٬ بالقوه عدم وجود دارند٬ یعنی میتوان عدم وجود آنها را تصور نمود.

بنابراین تمام موجودات مخلوق دارای فعلیت هستند٬ چرا که بالفعل وجود دارند و نیز دارای عمالیت بالقوه هستند٬ زیرا که ممکن بود بالقوه وجود نداشته باشند. خدا در موضوع فعلیت شبیه مخلوقات است اما از نظر بالقوه بودن هیچ شباهتی با آنها ندارد. به همین دلیل است که وقتی خدا را از روی تاثیراش نام گذاری میکنیم٬ باید هر آنچه را متضمن پایان پذیری٬ فنا یا نقصان است کنار بگذاریم و تنها کمال یا صفات مطلق را به وی نسبت دهیم. به این خاطر است که بر خلاف نیکوئی٬ نمیتوان شرّ را به خدا نسبت داد. شرّ متضمن عدم کاملیت یا محرومیت برخی صفات نیک است. از سوی دیگر٬ نیکوئی٬ در خود بیانگر عدم محدودیت یا نقصان است. ( سنت اگوستین به فراست دریافته بود که آنچه ما نیکو می نامیم٬ کاملیت مثبت است و شرّ٬ محرومیت از آن. از این وقتی تمام نیکوئی را از چیزی بگیریم هیچ چیزی باقی نمیماند٬ ولی اگر تمام بدی ها را از آن بگیریم٬ آنچه باقی می ماند کاملیت بیشتر است. ) بنابراین خدا در ذات خود نیکو است٬ اما نمیتواند شرّ یا عامل شرّ باشد.

 

متأسفانه در این بند از گفته های ایشان من نتوانستم   متهم و مورد ایراد را تشخیص دهم .

فقط احتمال میدهم که ایشان بر اساس تصور، عدم اعتقاد به ذات خداوند  در اسلام (بر گرفته شده از انحرافات فرقه ای )به پاسخ و استدلال برای اثبات وجود ذات خداوند پرداخته اند .

که البته اسلام با قائل بودن علم مطلق برای ذات خداوند  بالطب به این معنا میرسد که همه خوبیها و زیبایها وهرآنچه ما در فطرتمان (که آن هم بوسیله خداوند به ما رسیده است )نیکو ودرست میدانیم در ذات خداوند به عنوان علم مطلق است وخلاف آن جهل است که در برابر، علم مطلق جای ندارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 6:43  توسط محمدرضا (رضا تمیز)  |